این پست دچار ِ هق هق است! (ثابت)
فراسو،
جایی بعد از بلوغ ِ نبودنت !
جایی از پر حرفی ِ خاطره هایت ، پُر!
جایی برای نقاهتی دمغ، از مرضی کاملا خصوصی!!!!
فراسو،
اتاقی با تختی همیشه بکر!
با پنجره ای که مدام عُقّش می گیرد از قلقلک ِ دو جفت چشم ِ بی خواب!
اینجا ،
فراسوی من و توست!
که می شود بدون تو، دستهایت را گرفت! چرخیـــــد! گیج شد ! و در تهوع ِ مزمن ِ اتاق، در آغوشت
کشید!
و تو ،
هیچ وقت نخواهی فهمید،من در این تنهایی ، تو را با همه ی جزییاتت ، از ازدحام سالها بیگانگی،
می ربایم و میان بازوانم می فشارم و در ضربان ِ معــــکوس زندگی ام به فلســــــفه ی گنگ ِ یک اتفاق
می اندیشم!!
من و تو چه می دانیم!!!!!؟
شاید این اتفاق ، لقاح ِ یک رویا باشد در یک زُهدان نابارور....!
