تبليغاتX
سایه بون

تحمل کن؛ عزیز دل شکسته
تحمل کن؛ به پای شمع خاموش
تحمل کن؛ کنار گریه من
به یاد دل خوشیهای فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تکرار اسم ساده توست
صدایی از من عاشق اگر هست

منو نسپر به فصل رفته عشق
نذار کم شم من از آینده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توی آغوش بخشاینده تو

به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم

نذار از رفتنت ویرون شه جانم
نذار از رفتنت به خاکستر نشینم
کنار من که وا می پاشم از هم
تحمل کن تحمل کن عزیزم

به من فرصت بده رنگین کمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حدیث تازه عشق توام من
به پایانم نبر؛ از نو بیاغاز

ابي

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

نغمه ها

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد، خدایا، دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد!

نمیدانم این چنگ سرنوشت

چه میخواهد از جان فرسوده ام؟

کجا می کشانندم این نغمه ها؟

که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان برگرفتم، دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست:

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم درآن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم به هوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است

نمیخواهم این ناخوش آهنگ را

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

دست در دست و پا به پا

                              رفتن

                                    تا به آنجا که ابدیت اش می نامند

خلسه های لحظه های با تو بودن

                                 آن گاه که در اتحاد دو تن

                                                            عشق میروید

نگاه های آیینه وارت

                             که خود را در آن به تماشا مینشینم

وقتی که خیره در پیچش گیسوانت

                                    با نگاهم

                                           به تو

                                             واژه دوست داشتن را

                                                               تقدیم میکنم 

حتی اگر

           یک کوه باشم

                    و دریایی به وسعت هستی

ذره ای خواهم بود

               در مردمک دیدگانت

                          که با پلک بر هم زدنی

                                         نابود خواهم شد

                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

و آن گاه که خدا پا بر زمین گذاشت

احساس تنهایی کرد

انسان را آفرید تا تنها نباشد

او از تنهایی رها شده بود

اما موجودی را آفریده بود

و او را در سرزمین سختیها رها کرده بود

خودخواهی او باعث آفریدن موجودی بود

که باید زجر میکشید

اما بالاخره خودخواهیش اورا کشت

خدا دیگر مرده بود

........

اما دیروز خدا دوباره متولد شد

دیروز وقتی که قطره شبنمی

از برگ گلی بر خاک چکید

خدا دوباره متولد شد

رویید و بر آمد

و دوباره به آسمان رفت

و این بار تصمیم گرفت

دیگر به زمین پا نگذارد

........

اما دوباره احساس تنهایی کرد

این بار به زمین نیامد

پس عشق را آفرید

و آنرا در دل انسان جای داد

حالا دیگر خدا تنها نبود

و این انسان بود که تنها شده بود

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

خدایم به من امر میکند که:

بیندیش

اما همواره مهمترین چیزی که مانع اندیشیدن من بوده است

خدایم بوده!

هرگاه که میخواهم آزادانه بیندیشم

خدایم نگذاشته و مرا منع کرده 

اما او خود به من قدرت اندیشیدن را عطا کرده

و به من گفته بیندیش!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

یه گل کوچولو توی یه پارک بزرگ زندگی میکرد
او خیلی وقتا گریه میکرد چون خیلی تنها بود
خونواده و دوستاش خیلی وقت پیشا مرده بودن
در روز تولدش خیلی غمگین بود
چون بین اون همه درخت و گل هنوز خیلی تنها بود
ناگهان دستی اونو چید
و اون همون لحظه مرد
اما او الان خیلی از مردنش خوشحاله
چون الان دیگه اون تنها نیست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

من اگه هنوز میخونم؛ واسه خاطر دل توست
شعر من صدای غم نیست؛ همصدای حسرت توست
عزیزم اگه خزونم؛ واست از بهار میخونم
تو رو تنها نمیزارم؛ گر چه تنها جا میمونم
اگه تو شبای سردت؛ با خودت تنها میشینی
من برات میخونم از عشق؛ تا که فردارو ببینی
اگه همصدای اشکی؛ واسه آرزوی بر باد
من برات میخونم ای گل؛ نو بهارو نبر از یاد
همه دلخوشیم به اینه؛ که تو یادت موندگارم
گر چه عمریه تو این دشت؛ یه خزون بی بهارم

سیاوش

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

 

كمي با من مدارا كن
كه خود را با تو بشناسم
من گم را تو پيدا كن
تورا از شب جدا كردم
تو را از قصه آوردم
نمي شد با تو بد باش
نمي شد از تو برگردم

                             كمي با من مدارا كن

                             صبوري كن تحمل كن

                             من گم را تو پيدا كن

نه از برگم نه از جنگل
نه از باران نه از شبنم
نه آن تعمیدی رودم
نه آن مريم ترين مريم
منم هم سقف ديروزي
كه عطر خانگي دارم
كه دستان تو را بايد
به شام سفره بسپارم
اگر سختم ، اگر دشوار
اگر سيل مصيبت بار
اگر تلخم ،اگر بيمار
منم از عشق تو بسيار
من آن هم خون و هم گريه
كه بغضش را به دريا داد
كه از اوج پريدن ها
بر اين ويرانه ها افتاد

                        كمي با من مدارا كن

                        صبوري كن تحمل كن

                        من گم را تو پيدا كن

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

مناظره ي عقل و عشق

عقل گفت :من سكندر اگهم    عشق گفت: قلندر درگهم   عقل گفت:من تقوا بكار دارم     عشق گفت: من دعوا بكار دارم    عقل گفت:من قاضي شريعتم    عشق گفت: من متقاضي وديعتم    عقل گفت:من ايينه ي مشورت هر بالغم   عشق گفت: من از سودو زيان فارغم   عقل گفت: مرا لطايف غرايب ياد است   عشق گفت: جز دوستي هر چه گويي باد است  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

 

نشاني

خانه دوست كجاست؟در فلق بودكه پرسيد سوار

اسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد

    و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت

كوچه باغي كه از خواب خدا سبزتر است

ودران عشق به اندازه ي پر ههاي صداقت ابي ست

مي روي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي ارد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني

وتو را ترسي شفاف فرا مي گيرد .

در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور

واز او مي پرسي

             خانه دوست كجاست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط مهم نیست  | 

دلم برات تنگه عزيز ؛ يادي نميكني ز من
دارم ديوونه ميشم و نمي بيني نياز من
ميخوام ببينمت ولي ؛ فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يك طرف ؛ همه حواسم به شماست
وقتي نميبينم تورو ؛ چشامو واسه كي بخوام
نفس برام سمّي ميشه ؛ هوا رو واسه چي بخوام
انگار نه انگار كه دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما ؛شدم يكي بود و نبود
يه جور واقعي تو رو ؛ حس ميكنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق ميكنم
صورت ماه تو عزيز ؛ ديواراي خونه شده
هر كي ميبينتم ميگه ؛ طفلكي ديوونه شده
تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اينجوري در به در بشم
وقتي نميبينم تو رو چشامو واسه كي بخوام
نفس برام سمّي ميشه ؛هوا رو واسه چي بخوام

رضا صادقي
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

بس كه جفا ز خار و گل ديد دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده اي من ز جهان بريده ام
تا به كنار من بدي بود به جا قرار دل
رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراغ تو
تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام

همايون شجريان
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

ستاره هنوز بیداری ٬ بازم امشب خواب نداری
نکنه تو هم مث من ٬ عاشقی چشم انتظاری
نکنه تو هم تو شبا ٬ خسته از غبار جاده
خواب مهتابو میبینی ٬ که میاد پای پیاده
نکنه هجوم ابرا ٬ تو رو هم از ما بگیره
ستاره برای بودن ٬ دیگه فردا خیلی دیره
حالا که خورشید طلسمه ٬ قلعه سنگیه خوابه
تو نگو عشقا دروغه ٬ تو نگو دنیا سرابه
با کدوم بهونه باید ٬ شبو از تو کوچه دزدید
گل سرخ عاشقی رو ٬ به غریبه ها نبخشید
ستاره همه غرورم ٬ پیشکش نازه تو باشه
تو بمون تا چشمای من ٬ با سپیدی آشنا شه
من اگه اسیر خاکم ٬ تو که جات تو آسمونه
دلخوشم به اینکه هر شب ٬ تو میای رو بوم خونه
همنشین ابر و ماهی ٬ توی اون همه سیاهی
نکنه إنقده دور شی ٬ که دیگه منو نخواهی

سعید شهروز

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

نمیدونم که تو چی هستی ؟ گاهی وقتا یه نسیمی که نفسی میشی برام و یه جون تازه ای بهم میدی ،،، گاهی وقتا هم یه بغض میشی که تو گلوم می مونی و قطره قطره از چشام میریزی ....

 قلبم را به خاطره ها سپردم !!! دیگر با من نخواهد بود ؛؛ شاید روزی در پشت دیوار بلند گذشته ام ؛؛ در پس یادها ؛؛ انتهای تاریکی ؛؛ و در عمق وجودم آن را جستجو کنم ؛؛ شاید !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

خواب

یه شبی از اون شبا که غم میاد سراغت
یه شب از همون شبا که هیشکی نیست به یادت
توی خلوت یه خواب تو رو دیدم دوباره
شب غمگین و سیاهم شد پر از ستاره
تو تماشای نگات تو خنده هات میدیدم
که دیگه قفل دلت شکسته شد؛ شنیدم
گفتی تو هجوم سایه ها کنارم میمونی
قایق عشقمونو تا ته دنیا میرونی
لونه خوابم خراب شد مرغ عشقم پر کشید
دیگه هیچ کس منو حتی توی خوابشم ندید
لونه خوابم خراب شد مرغ عشقم پر کشید
دیگه هیچ کس منو حتی توی خوابشم ندید


گروه کارو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  | 

به نام او

باعرض سلام خدمت اونایی که این مطالبو میخونن باید بگم که  این وبلاگ رو فقط به خاطر این درست کردم که حرفای دلمو داخلش بنویسم و میدونم که حداقل یه نفر هست که بیاد و اونارو بخونه، اون یه نفر هم خودمم . و البته میدونم که یه نفر هم هست که واسم نظر میزاره که باز هم اون یه نفر خودمم. به قول یه دوست که میگه :" مگه تو درس نداری که میخوای وبلاگ بنویسی ؟" چرا خوب من درس دارم ولی قرار نیست که همیشه حرفای دلمو اینجا بنویسم . خیلی وقتا مطالبو از کتابها کش میرم ؛ خیلی وقتا هم خب مطلب نمینویسم...

خودمم فکر نکنم که بیشتر از تعداد انگشتای دست اینجا مطلب بنویسم ولی خب زندگی همینه دیگه چیکارش میشه کرد !!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط مهم نیست  |