تبليغاتX
آهسته می خوانمت، از خطوط ِ خاطرات کهنه! که در شبهای دی ، به انتظار فرداشدن، خاموش مانده اند! می خوانمت ، از برودت ِ فاصله ای که سکوت ِ دلتنگی را در وسعت ِ پنجره فریاد می کند ! می خوانمت فـــراســــــــــــــــو

فـــراســــــــــــــــو

جایی بعد از بلوغ نبودنت،جایی از پر حرفی خاطره هایت پُر......

این پست دچار ِ هق هق است! (ثابت)

 

فراسو،

جایی بعد از بلوغ ِ نبودنت !

جایی از پر حرفی ِ خاطره هایت ، پُر!

جایی برای نقاهتی دمغ، از مرضی کاملا خصوصی!!!!

فراسو،

اتاقی با تختی همیشه بکر!

با پنجره ای که مدام عُقّش می گیرد از قلقلک ِ دو جفت چشم ِ بی خواب!

 

اینجا ،

فراسوی من و توست!

که می شود بدون تو، دستهایت را گرفت! چرخیـــــد! گیج شد ! و در تهوع ِ مزمن ِ اتاق، در آغوشت

کشید!

و تو ،

هیچ وقت نخواهی فهمید،من در این تنهایی ، تو را با همه ی جزییاتت ، از ازدحام  سالها بیگانگی،

می ربایم و میان بازوانم می فشارم و در ضربان ِ معــــکوس زندگی ام به فلســــــفه ی گنگ ِ یک اتفاق

می اندیشم!!

من و تو چه می دانیم!!!!!؟

 شاید این اتفاق ، لقاح ِ  یک رویا باشد در یک زُهدان  نابارور....!


+   89/01/01    s. ebraz  | 

خـــــ/ـــط خــــ//طی

خط خطی......

مث نقش ردپاهای پتی↓

توی ذهن خواب یک تخت تکی ،

مث هاشور ِ روزای نکبتی!

شبای مسخ دو تا بستر خواب،

تو طلسم باورای لعنتی!

خط خطی،خطّای بی رنگ و قطور

توی آغوش چشای صنعتی↓

سکته ی لذت یک لحظه ی داغ،

توی همبستری منفعتی!

نفسای مرده رو دوش هوا

ریه های زنده ،اما عادتی!

حرفای مونده و وامونده دَهَن،

اشتهای کاغذای شهوتی!

رخوت خون و گسستن صدا

ضربان ِ شعرای بی دعوتی....

+   91/02/24    s. ebraz  | 

همین یک لحظه

همین حالا که تهی تر از کالبدی مرده ام،

همین حالا که «من»،رهایم کرده

الان ِ الان ،صدایم کن.........


طراوتی نیست میان ِ نگاهم

فرو می بندم پلکهایم را بر روزمرگی دنیا......

+   91/02/24    s. ebraz  | 

پیوست

رفتی و گفتی:
«زود بر می گردم .....»
رفتی و اما
زودتر از همیشه،آمدنت دیر شد....
آمدنت را
در گوش جاده های مدام،می خواندی
و مراسرگرم ِ کتابی،
که اطلس ِ راهی یک طرفه را مصور بود...
راهی که  آب پشت پا را هیچ وقت نفهمید!
و تو را
پیوست ِ امتداد همیشگی اش کرد.....
 
+   91/02/20    s. ebraz  | 

کمی حرف جامانده ....

من و این «فراسو»ی ِ من!

این هجوم دلهره های مجهول،

میان حال نامعلومم!

من و واژه های ویلان و تیرگی لاغر خطوط سر در گم،

درصداقت تاری و  وهم وسیع چشمانم!

نوسان لحظه های روان پریش و بی تابی پرده های افسرده،

در کشاکش اخمی که از دیوارهای نامأنوس انحصارم  می تراود!

عصیان ِ ناامیدی!

طغیان ِ هزار پرسش بی پاسخی که از سر و دوش «تقدیر» می بارد!

من و این همه ماوراء ِ من!

گستره ای از شکوه و شوکت یک خلأ بر فراز آغوشی که از تهی لبریز است!

که سرابی شاید!

و اگر هم نه،

کویری که خاکش را بیهودگی ِ قرن ها بی عابری به تاراج گردبادها داده اند !

چه فقر ِ دلچسبی!

چه نداشتن ِ دلنشینی!

مثل پرهای مرده ای که وداع ِ آسمان را معلق اند.......!

+   91/02/19    s. ebraz  | 

دردهــــــــــای کهنه ،
همیشه تازه اند!
این را نوش داروهای پس از مرگ می گفتند....

+   91/02/15    s. ebraz  | 

بنشین اینجا کنار بسترم
جای خالی فرداها
از هم اکنون محتوای قابها را پر کرده است
بنشین و برایم از آمرزش واژه های بی گناه بگو......

+   91/02/15    s. ebraz  | 

مادر بزرگ

مادربزرگ،
یادش بخیر!
همیشه فراموشی هایش،
قند توی دلم اب میکرد
وقتی همه ی گم شده اش را من پیدا می کردم
و او همه ی بوسه هایش را
روی طاقچه پیشانی ام جا می گذاشت دوباره.....

+   91/02/15    s. ebraz  | 

باید بخوانمت
باید سر به سر واژه هایت بگذارم
دل به لفظ سنگین حروفت ببندم
و اصرار کنم به ذهنم تا از پس درددلهایت برآید

+   91/02/15    s. ebraz  | 

خشکسالی بود
مردم نماز باران می خواندند
کودکی یتیم
دست بر سر خوشه های بی ساقی می کشید
خوب می فهمید یتیمی را...
+   91/02/15    s. ebraz  | 

فعلهای خاطره

این حالِ گندیده،این بغض شگرف،

این فعلهای خاطره در ردیف ِ صرف،

این دردها،

این نشسته در سینه ،محکم و ژرف !

این سوز و این گداخته دکلمه های حرف!

این دستها ، این چشم ها ،این تکامل ضعف!

این نبودنت،این هوای یخ زده  در تفکر برف!

این ...چه می تراود از این خودکشی ِ مغز!؟

نبودنت!؟

ندیدنت!؟

ندیدنی که بغل گرفته نعش یأس!؟

نبودنی که فراگرفته نقشه حذف!؟

چه می شود!؟

چه می شود!؟

چرا نمی شود از خاطرت گذشت .....!؟


+   91/02/13    s. ebraz  | 

گاهی بغلم کن ای «سکوت» !

چه عمیق است حس همدردیت.....

+   91/02/04    s. ebraz  | 

بدون تو

هر روز بدون ـ تومی گذرد

بدون آنکه آمده باشی و پنجره را گشوده باشی

بی آنکه هوای سرگشته ی حیاط را

مجذوب عطر بودنت کنی و

اتاق نا گرفته ام را از فکر و خیال در آوری

تا کمی باور کند دیوارهایش،سایه ات را

آه....

ببین چگونه بی تو این حوصله ها سر می روند و

پای نبودنت،رویاها تلف می شوند

بدون تو ،

همه ی دلخوشی ها خاک می خورند......

                                                                       کاش جایی بود برای رفتن ....



+   91/02/04    s. ebraz  | 

...

خوابهای نرفته را بگو

این چشمهای متروکه با امتداد فاصله ها عهدی کهنه دارند...


+   91/02/02    s. ebraz  | 

¤¤....¤¤

باور کن این دردها نشانه می روند

جای دلداریت،اینها به شانه می روند!

باور کن خطوط مرگ،خالی ِ خالی نیست

شبیه یک غزل،شبیه ترانه می روند
+   91/02/01    s. ebraz  | 

گویا،گنگ !

حاشیه های خاک گرفته ی یک زندگی دور،

آنقدر به دل می نشیند،

که از نزدیکترین لذت های گنگ امروزم،

گویاتر است......!

طبیعی است،

که هرچقدر هم صورت،

تا بی نهایت بخندد،

تعریفی برای دلخوشی های زیر خط فقر وجود ندارد....        

+   91/01/31    s. ebraz  | 

خداکندکسی نیاید

که دلهره از هم پاشیده این چشمها

مثل رختهای قهر،

از هر بهانه ای آویزانند......!



+   91/01/28    s. ebraz  | 

همدستی

آغاز کن با من ،

فصلی را که میان خوابهای زمستانی،

کز کرده در آغوش روزهای نابینا!

که حرفها دارد،

با تبسم کاهگلی دیوارهای خیس ِ آبادی!

فصلی ،

با کودکی های نیلی!

با بارانهای بی رنگ  گاهگاهی!

با فرفره های معکوسی که هیچ بادی را قانع نمی کند!

آغاز کن با من،

انعکاس فریادهای بازیگوش را

در شنوایی خواب آلود عصرانه ای بهاری!

آغاز کن با من

تا آغاز شوم با تو.......

در یک همدستی تازه...

+   91/01/26    s. ebraz  | 

فصل دلدادگی


می شود چشم بگذاری!؟

تا من ،

نقش سرمه ای پلکهایت را

در قرنیه های لرزانم تثبیت کنم!؟

چشم بگذاری،

تا بازتاب فواره های دلدادگی را

در ظرافت نگاهت گم کنم!؟

که اعجاز ِ هیچ دعایی،

مرا از جاذبه چشمهایت نگیرد!؟

چشم بگذار!

تا خاموش ترین نوسان تپیدن را

از سکوت دلفریب مژه هایت،

آغاز کنم!

و هر چه "سپید"لب نگشوده را

تحفه"غزل"چشمانت کنم!

چشم که گذاشتی،

دستانت را به شانه هایم بیاویز!

و انقباض لبانت را

در بی ارادگی یک لبخند رها کن

آن وقت،

آبشاری خواهی شد،

که از دلهره کوه فرو می ریزی!

و آهسته و نرم ،

بر وجودم آغشته می شوی!

و مماس بر ضربانم،

شدت آغوش را می فشاری!

و حالا من پیدا شدم!!

چشمهایت را باز کن!

نوبت من است!

چشم می گذارم.........


+   91/01/26    s. ebraz  | 

....

سر درد دارم

درد دارم

باز آژیر می کشه بین فکرام این درد همیشگی

درد از درون فشار میده و دستام از بیرون

نمی تونم بنویسم

سخته که میون این درد لعنتی بخوای بگردی دنبال حرفات

......


+   91/01/26    s. ebraz  | 

مرا بخوان

گنگی اسم من مدتهاست،

در باور روزمرگیها

عادت کهنه حروفی بیش نیست...

                                       

+   91/01/25    s. ebraz  | 

قدم می زنم!

و تنهایی

همیشه با من راه می آید...

چه نسبتی دارم باچوبخط روزهایی که تکرار می شوم در آرواره های این خیابان...!؟


+   91/01/23    s. ebraz  | 

...

دلم پر است

اما هر چه بخواهی خالیست

جای تو.....

+   91/01/23    s. ebraz  | 

لالی

روبه روی من نشسته ای ،توی دستت خالیست

گرم گرفته ای با شهر،بی خیالیت عالیست!

لای لبهای من قحطی،پشت دلخوشیهایم پوچ

روی لب قهقهه داری،کار من فقط لالیست..................



+   91/01/22    s. ebraz  | 

♥♥

گاهی خیلی شبیه می شوم به تو

وقتهایی که تفاوت من و تو فقط یک  تداخل ناچیز است در تیک تیک انتظار

+   91/01/20    s. ebraz  | 

سراغ مرا از خودم بگیر!

عکسهای روی دیوار،

تابلو اند!

+   91/01/20    s. ebraz  | 

من یک معلمم


من یک معلمم!

پشت نیمکتی چوبی،

که هنوز صدای لرزان کودکی ام،

در گوش ِ آرزوهایم پچ پچ می کند!

هنوز،

واژه های گم کرده ام را

از میان کاغذهای دفتری کاهی می جویم


و اکنون ،

من یک معلم هستم!

با دنیای مدادرنگیهایی که هرگز برای رویاهایم کافی نبودند

هنوز هم،

گذشته را نشانه می روم ،

روی تابلویی که هیچ خط زمینه ای نداشت!

و همیشه ،

ردّی از یک ابهام،

روی سیاهیش،

لک می انداخت!

و تو،

که حرفهایم به دلت می نشیند

فکر میکنم،

تو   هم ،

از بوی کاغذهای کاهی معطر هستی...


+   91/01/18    s. ebraz  | 

.....


ما دویدیم که جا پای تو باشیم بر خاک!

ای دریغ از تو که پرواز نمودی،چالاک

اثری نیست،خیالی و غمی نیست!

هیچ از این نا و نفس نیست..... هلاک .....!

قاعده، باور پرواز نداشت.... بال بی باوری و راز نداشت

بگذریم ....

بال گشودی و گذشتی و نماندی و ندانستی از این خاک نفس گیر....!

مرده ایم....

گریه ی چشم تو هم نیست ....چه باک ...!؟


+   91/01/18    s. ebraz  | 

تنگنــــــــــــــا

چگونه می شود،

هجوم این همه پرواز،

از تنگنایی که بغض، قندیل بسته بر دیوارهایش؟

_______________________________

می خوام یه لحظه ی خوب،خالص و صاف پیداکنم و فقط و فقط دنیا رو حذف کنم از حافظه ی دنیام!

______________________________________________________________

کجایی؟

که خمیده است سایه ی دلگرمیهایت ،

بر افق ِ کم نور زندگی ام...

_____________________________________________________________

مث ِ درد که آروم و خاموش پخش میشه میون بافتای بی حس،

مث ِ فاسد شدن بی اختیار میوه های نارس،

دارم خالی میشم از محتوا...... پوچ و خالص،

اگه خواستی بیا....به شعر آخرم برس....




+   91/01/17    s. ebraz  | 

خواب مترسک


آنقدر نبودی

که نقش بست باور شب،

روی ذهن شمعدانی ها

و یلدا

با همه ی تنهایی اش،

تمام فصلها را در آغوش کشید!

آنقدر نبودی

که هجوم ِ بی خوابی ها

سنگینی هیچ پلکی را باور نکرد...

 شاید،

نبودنت،

تعبیر خوابهای مترسک بود،

با چشمهای همیشه باز...


+   91/01/16    s. ebraz  |